|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 6:27 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
من از این حس غریبم به شما میترسم اینکه یک هو شده ام سر به هوا میترسم همه عمر به احساس خودم شک کردم تو ولی یک شب این قائله را ........میترسم می توانم همه چیز تو شوم ، مثل خودت ولی از دست قضا ، کار خدا ، می ترسم! دلم از هر چه تو را دور کند می گیرد از خدا وقت ِ تلافی خطا می ترسم! همه ی سعی من این است که سالم برسی و نمی دانم از اینجا به کجا ! می ترسم چینی نازک تنهایی من هستی تو اینکه خردت بکند خاطره ها ، میترسم تازه دارم به تو خو میکنم انگار، ولی .... از به هم خوردن این صلح و صفا میترسم توی آغوش تو ذوب میشوم از هرم تنت اینکه آتش بزنی روح مرا ، می ترسم خواهشا قصه مان را به درازا نکشید دیگر از بوس و بغل توی خفا میترسم! بند کن دست مرا توی دو تا دست خودت از رها بودن بی چون و چرا میترسم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 6:19 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟ شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 4:15 توسط نگار
|
|
||