تبليغاتX
زیر گنبد کبود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 5:54  توسط نگار  | 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته

 

باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست

 

مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي

 

نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون

 

ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

 

 

 عشق را به مدرسه بردند تا كتك بزنند.                                                                               

 تنها دوست عشق در مدرسه درس هندسه بود.

از شيمي فقط زاج سياه به يادش ماند و از فيزيك هرگز هيچ نفهميد.

عشق را به دانشگاه بردند تا كافر شود.

وقتي دكتر شد مادرش مرده بود.

 به جاي گريه منطق خواند...نتيجه از صغراها و كبراها درد بي دليلي شد در دل     عشق.

ميل به برگشتن داشت.

از هر کوچه ای که می رفت به خانه ی مادرش نرسید.

وقتی فیلسوف شد به سوی هر گلی رفت ان گل پژمرد.

عشق خدا را می خواست.

و از هر طرف که می رفت به صورت خود بر می خورد.

      عشق را در برابر ایینه بردند تا خود را به یاد آورد در ایینه کودک پیری بود.       

 نگریستم  به گریستنت ، گریستم به نگریستنت ، گریستم و تو نگریستی ، نگریستم و تو گریستی ،

 

گریستم تاگریستی ، مخت هنگ کرد یا بازم بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 4:34  توسط نگار  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 3:54  توسط نگار  |